خاكِ بي جان به رُخَش نقش فريبنده گرفتبطنِ هستی صفتِ جوشش زاينده گرفتبار ديگر به زمين گاهِ بهار آمد بازسبزه بر قافلهٰ كوكب چرخنده گرفتيادم آورد كه سالي دگرم رفت ز عمرسازِ افسوس به مضراب نوازنده گرفتتيغ آن غمزه كه در كودكي ام رفت به چشمآتشي شد كه به عمرِ منِ شرمنده گرفت تا كه هر ناز ز گنج هنرت آمد فاشتنِ بي تو عطشِ وصلِ فزاينده گرفتهمه ايام جواني به فراقِ تو گذشتبه اميدی كه شود دولت آینده گرفتشكنِ زلفِ تو و قامت و ابروي كمانسرزميني است كه صد فوج، پناهندهگرفتچشم، از بارِ فراقت به کفایت نَگِريستآسمان برق زد و ابرك بارنده گرفتاينکه تابان به كفَش آه ندارد تو بخندشايدش بخت زد و بوسه از آن خنده گرفتمحمد رزاقی (تابان)+ نوشته شده در ساعت   توسط م.ر
|